کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند پس از سالها تمرین و آمادگی تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد. او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا تاریک بود مرد در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد.سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمام خاطرات خوب وبد زندگی اش را به یاد می آورد . چقدر به مرگ نزدیک شده بود که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در سیب کوه گیر کردو مانع سقوط کاملش شد.در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد:خدایا کمکم کن ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چی می خواهی ؟ نجاتم بده خدای من ! واقعا فکر میکنی می توانم نجاتت دهم؟ البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی . پس آن طناب دور کمرت را ببر ! وبعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود. روز بعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود وتنها دو متر با زمین فاصله داشت . من و شما چی ؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی چسبیدیم به خیال نجات ؟ تا حالا چقدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم : بیایید طناب رو رها کنیم ....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 14:7  توسط غلامرضا قاسمی
|
