مي خواستم برا ي وبلاگم مهموني بگيرم شايد دوستام هم بيان اين تو واسم يادگاري بنويسن. ولي....
هنوز كه مهمون اولو پيدا نكردم....
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:6  توسط غلامرضا قاسمی
|

مي خواستم برا ي وبلاگم مهموني بگيرم شايد دوستام هم بيان اين تو واسم يادگاري بنويسن. ولي....
هنوز كه مهمون اولو پيدا نكردم....
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:6  توسط غلامرضا قاسمی
|
اين روزها اصلا حال و روز خوبي ندارم.....
دارم كتاب مي خونم يه جا كلاس زبانم مي رم ....
كار ديگه اي ازم بر نمي ياد....
راستي به زمين و زمونم لعنت مي فرستم ...
شايد تقدير....
هر چي كه هست فعلا دارم پس رفت مي كنم....
تنها دو نفر تو اين سختي خيلي هوامو دارن....
كه هر روز يادم هستن ...
اعصاب يكي شونو بعضي وقتا بد جور خورد مي كنم ولي هيچي بهم نمي گه كه هيچ ...كلي بهم مهربوني مكنه ودلداريم ميده.البته خانواده هم خيلي ......
ممنون دوستاي گلم...

فكر كنم يكيشون شبيه اين باشه.چون هميشه داره به صفحه كليد نگاه مي كنه.بعضي وقتام با همين صفحه كليد يه چيزايي با نت برام مي فرسته.(اس ام اس)
عجيب آدميه.خيلي بزرگ ...اوخ ! خيلي لجش در مياد ازش تعريف مي كنم.راستي الان سخت مشغول كاره.از صبح هر چي اس ام اس مي دم هيچي جواب نمي ده.فكر كنم از دستم ذله شده.
بهم ميگه كه ازت هيچ وقت ناراحت نميشم. اگه هم بشم بهت مي گم.
خيلي باهاش احساس راحتي ميكنم.اخ چه حالي ميده فال حافظ با هاش بگيري.
يه بار برام يه غزلو خوند.فكر نمي كردم اينقد لحن خوبي داشته باشه.
اه بازم ازش تعريف كردم...
موسیقي واي عاشق موسيقيه ...فكر مي كنه عليرضا قرباني مثل پيرمرداي سيگاريه...
يه بار با خودم فكر كردم اگه يه پيرمرد سيگاري بره خواننده بشه چي ميشه...با هر تحرير يا بايد يه پك به سيگارش بزنه اونم سيگار مگنا حلال فوقش وضعش خوبه وينيستون لايتو ماربورو از اينا بكشه...شايدم سرفه كنه از اين سرفه هاي خشك كه حال آدمو بد مي كنه.ياد سينوزيتو سر درد مي افته.راستي نمي دونم كاما تو اين صفحه كليد كجاست بيچاره اين متن چي از كار در بياد وايسا ببينم مي تونم پيداش كنم.ؤء‹':"[آ›أ؛<،، واي مي دوني كجا بود شيفت يو خب فكر مي كردم مال لپ تاپ يه جا ديگه باشه.
نمي دونم الان كه فهميدم كاما كجاست چه جوري قصه اي كه مي خواسستم بگم دنبال كنم اصلا ولش كن ...
ولي اين دوستم واقعا دوسته از اونا كه تو اين دورور زمونه گير نمياد،واسم نذر كرده بود كه كارم درس شه.
آدما اگه هواي همو داشته باشن،غصه همو بخورن ،معلومه با هم قوم وخويش ميشن...خب حق دارن،موهاشونو واسه هم سفيد ميكنن،با خودم فكر ميكردم من اينقد ارزش داشتم براي اين دوستم كه غصه منو خورده،من باعث شدم موهاي جوون مردم سفيد شه،خب خوب نيست كه موهاش سفيد شه،غصه مي خورم كه چرا موهاي دوستم واسه اينكه من مشكل پيدا كردم سفيد ميشه.كاش غصه نمي خورد،كاش همه آدما اينقد هواي همو داشتن ...همين قد كه دكتر هواي منو داره...
دوس نداره بهش بگم دكتر ميگه تو عالم دوستي كه دكترو اين حرفا نداريم...
ولي من خودم ميدونم چه نعمتي خدا بهم داده،يه دوست با يه عالمه انسانيت...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:19  توسط غلامرضا قاسمی
|
لعنت به این زندگی ظرف ۱ ماه دو تا از بهترین ها رفتن..... خدا بیامرزه... دانشگاه سیستان بلوچستان دیگه دانشگاه نمی شه........ دکتر خشنودی واقعا آدم بزرگی بود یادمه کتاب ژرژ گاموف رو که مهندس صفایی داد غلط گیری کنم دکتر خشنودی ویراستارش بود... روحش شاد....
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:2  توسط غلامرضا قاسمی
|