دیروز روز سعدی بود...
روز سعدی .شعر سعدی:
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
***
كـاشكي قـيمت انفـاس بدانـندي خلق تا دمي چند كه مانده ست غنيمت شمرند *****
خامُشي به ، كه ضمير دل خويش با كسي گفتن و گفتن كه : مگوي *****
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز پیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند *******
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند دل و دین در سر کارت شد و بسیاری نیست سر و جان خواه که دیوانه تامل نکند سحر گویند حرامست در این عهد ولیک چشمت آن کرد که هاروت به بابل نکند غرقه در بحر عمیق تو چنان بیخبرم که مبادا که چه دریام به ساحل نکند به گلستان نروم تا تو در آغوش منی بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکند هر که با دوست چو سعدی نفسی خوش دریافت چیز و کس در نظرش باز تخیل نکند
********************
کاش هر روز روز سعدی بود وسعدی می خواندیم ومی آموختمان....
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:53  توسط غلامرضا قاسمی
|

